.*•..•**•.معشوق سیاهی .•**•..•*.

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست


افسانه انتظار!

 

قفس داران سکوتم را شکستند  

دل دایم صبورم را شکستند  

به جرم پا به پای عشق رفتن 

پر و بال عبورم را شکستند

چی بی پروا حضورم را شکستند 

تمنا در نگاهم موج می زد 

ولی رویای دورم را شکستندsmilie

 

تا کی باید منتظر آمدن کسی بود ؟!

اصلا چرا سکوت باید تاوان همه ی پر حرفی ها را بدهد ؟!

چند پاییز دیگر مانده به جنون برگ ها ؟!

می خواهم فلسفه نبودنت را به خورد تمام بودن ها بدهم .

می خواهم از نیامدنت  افسانه ی انتظار را بسازم و ویران کنم  ،

و برای تمام سواران سفید پوش بگویم :

که روزی درست در وسط بهشت چاله ایی پیدا شد و پای آمدنت لنگید .

اصلا نمی دانم چرا آمدنت تبدیل شده به فلسفی ترین آرزو !

انگار سرما در آرزوهایم جریان پیدا کرده

و هر چقدر هم از آمدن خورشید بنویسیم ،

هیچ ، نیامدنی ذوب نمی شود . smilie

 

?معشوق سیاهی | 1386/3/21 | پیوند | 8 نظر | ارسال نظر

آبی ترين...

نمی دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ، مجنون تر از يک عاشق ديوانه

ولي ميدانم که من مجنون ترينم...

نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي آنکه دوستش داري دلتنگ شوی

اما ميدانم که من دلتنگترينم.....

نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که درگرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند

اما ميدانم که من خوشبخترينم...

نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟

آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....

نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هايعاشقي را سپري کنم

اما بدان که من داناترينم...

نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بيحوصله مي شود ؟

آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....

بعد از تو در شبان تیره و تار من دیگر چگونه ماه

 آوازهای طرح جار ی نورش را تکرار می کند

بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم؟

این سینه سوزدرد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟

من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو این مباد که بعداز تو نیستم

بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو در آسمان زندگیم مهر وماه نیست

آبی مثل همیشه آبی.... 

 


?معشوق سیاهی | 1386/3/17 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

رفت که رفت

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

دل از عاشقی نبُر رفته که رفته

اگه عاشق تو بود تنها نمی رفت

شده پا به پات می سوخت اما نمی رفت

بی خیالش مگه چند سال تو جوونی؟

بی خیالش مگه چند سال تو می مونی؟

بی خیالش اینا رسمه روزگاره !

همشون کار خداست حکمتی داره!

یاد حرفای قشنگش می دونم واست عذابه

دل تو خیلی گرفته حال و روزتم خرابه

اون که رفته خیلی وقته خبری از تو نداره

اون یه ابره پر غباره گاهی وقتا نمی باره

دیگه تنها شدی و سکوت تو پر از غمه

همه ی عالم و آدم واسه تو جهنمه

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

اگه دوستت داشت نمی رفت دیگه تنهایی دوباره!


?معشوق سیاهی | 1386/2/28 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر


من کیم؟ عاشق سرگشته ی لحظه های تو

تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو

آره امشب شب میلاد قشنگ یار من

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من

کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من

جونمو هدیه کنم فقط باشی تو یار من

آره امشب شب میلاد قشنگ یار من

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته

با رفتنت عزیزم قامت من شکسته

وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم

به جای گریه کردن واست هدیه بیارم

لعنت به این فاصله ها امشب شب تولدته ولی نمی تونیم پیش هم باشیم ولی اشکالی نداره می دونم که خیلی زود می بینمت عزیزم.ولی اینو بدون

دوسستت دارم تا آخر خط...                                       «R»


?معشوق سیاهی | 1386/2/27 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

مرگ تدریجی

 

از نظر پزشکی مرگ لحظه ی ایستادن ضربان قلب است...من از بلندای نگاهت افتادم و شکستم... از دوری دو دستت تنها ماندم و گریستم...من نی نی چشمانت را خواندم و هرگز نیافتم...من گذر عقربک های زمان را از عمق نبودنت راندم...من آرزوهای دفن شده ی زیبایی را به شکسته ی قلبم وصله زدم و من هر چه بوئیدم لذت سحرگاه با هم بودنمان را نیافتم...و آنگاه دریافتم نفس زیستنم را درمیان آن بغض خفه شده در وداع آخرمان جا گذاشته ام... لحظه ی مرگ من ایستادن ضربان قلبم در نگاه خاموش و بیگانه ات در وداعی سرد بود.

دیگر از عشق چیزی در تنم نمانده.من بر سر پیمانم می مانم و سعی می کنم از یاد نبرم.تنها برای آن دخترک که بر آن دو چشم عاشق بود از یاد نبر...آن را که...

                            دوستت دارم!

?معشوق سیاهی | 1386/2/15 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

۲.

یه سوال...

اگه یه روزگاری اونی رو که با تمام وجودت دوسش داری با یه نفر دیگه ببینی...ببینی عشقت عشق یه نفر دیگست و بارها ببینیشون و مجبور باشی تحمل کنی و هیچی نگی چه حالی بهت دست میده؟؟؟ اون لحظه ها دلت میخواد چیکار کنی؟ داد بزنی؟ گریه کنی؟ نفرینش کنی؟ آروم و بیخیال رد میشی؟ چی کار میشه کرد؟

بازم صادقانه جواب بدین...اگه پسر یا دختر هستین بگین چون خیلی فرق می کنه!

 


?معشوق سیاهی | 1386/2/9 | پیوند | 19 نظر | ارسال نظر

باغ آرزوها...

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم»...! همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود. بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام. برگرد!!!... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو"در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم." ...»و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و زیبایی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

گل قشنگم دوستت دارم...«R»

?معشوق سیاهی | 1386/2/4 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

فرياد سکوت

وقتي که رفتي بارها بي صدا گريستم و تو را بهانه کردم و فرياد سکوت سر دادم اما تو ديگر نيامدي حتي در شب هاي تنهاييم ولي... چشمانت مال من است و نگاهت اشنا ترين نگاهsmilie                                            «R»

 

?معشوق سیاهی | 1386/1/31 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

عاقبت عاشقی!

?معشوق سیاهی | 1386/1/29 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر

بميرم راحت ميشی؟

اگه با موندن من غم تو دلت جون ميگيره

ميميرم که تا ابد قلب تو اروم بگيره smiliesmilie


?معشوق سیاهی | 1386/1/29 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

آخر دنیا...

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش smilie)) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکوندهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت نفهمیدیsmilie)) یا (( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتمsmilie))پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش دارم می کنم شايد فردايي دگر هرگز نباشم.smilie

                                         «R»  


?معشوق سیاهی | 1386/1/26 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

گناه من!
گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را از کوچه‌هاي زندگي گرفتم و به آغوش مردي سپردم که ماندني نبود هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود دلم به حال دلتنگيهايش سوخت خواستم شکسته های دلش را بند بزنم ولی...دلمsmilie شکستsmilie. نگاهش کردم آري گناه من شايد دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با مردي که عشق را شايسته‌ي تلاش و خواستن نمي‌دانست تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...و من هنوز هم عاشقم!!! او می داند و باز می رود!smilie

                                                      «R»                                                   

              

                                                                          

            

 


?معشوق سیاهی | 1386/1/26 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

تو را گم کرده ام

تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...smilie وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني چه غمگينند ...smilie چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ... نمي دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ... بي تاب ودلگيرم ... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم...smilie

                                                                                                                                             بهار


?معشوق سیاهی | 1386/1/26 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

ويرانی...
رفتی که بازنگردی!!!  نیستی تا پریشانی ام را ببینی. نیستی تا زخمم را مرهم کنی.نیستی ... نیستی...خوب چشم بینداز. نه عاشقی هست، نه مردی...منم و من که پای دلم ایستاده ام مردانه و شاهانه من، آخرین عاشق تو دل به تو سپرده ام اما...دستت در دست غریبه هاست!!؟مویت را که می بوید؟ اشکت را که مرهم می شود؟ راست بگو...برای من که آب از سر گذشته ام چه نویدی دارد که کوه وار ایستاده ام؟! و قدمی پس نرفته ام.چه با غریبه باشی و چه تنها.آخرین خدانگهدارت رو به یاد بیار در آن تاریکی مبهم...رفتی که بازنگردی...لحظه ای که رفتی نگاهت سرشار از تظاهر بود که فهمیدنش زیاد مشکل نبود ...همان لحظه فهمیدم و تو رفتی...!

می دونم باور نمی کنی ولی من هنوزم دوست دارم...تا ابد........

                     «R»                        


?معشوق سیاهی | 1386/1/26 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

نظر خودمون

مردها در چارچوب عشق و محبت،به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی مردها همین بس که در مقابل قلب عاشق و فریب خوده ی یک زن احساس می کنند که مردند!!!تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از ... عاجزتر از یک اسیر گداتر از گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنّا به پیش،گدایی عشق می کنند،اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن،راحت شد یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده!!!و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جستجو می کنند.در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر...smilie                                                                                                                                                                             ...آری...! 

 

به نظر خودم نمیشه همه ی آدما رو با یه چوب زد ولی تقریباً میشه گفت که روزگار و درساش بهم ثابت کرد که اکثر مردها از همین قماشن. بعضی از مردا استثناءً تا ابد لایق دوست داشتن هستن.واسه ی اینجور مردا حتی میشه از جون مایه گذاشت.باهاش تا ته دنیا رفت.با  خوبی و بدی خودش و زندگیش ساخت و سوخت و دم بر نیاورد...smilieولی کو؟ زمونه عوض شده و به رسم طبیعت آدماشم عوض شدن.اصلاً از کجا میشه فهمید که لایق دوست داشتنه؟چه قدر وقت میخواد؟چند روز عاشقی لازمه؟یه روز؟ یه هفته؟ یه سال؟ ٢ سال؟١٠ سال؟١٠٠ سال؟smilieجه قدر واقعا؟شایدم تا آخر عمر،نمی دونم ولی لا اقل میتونم بگم میدونم ٢ سال عشق بی حد و اندازه هیچ وقت باعث نشد که یکی مثل من عشقشو بشناسه! ۲ سال عشق بی دریغ واسه اینکه آخرش به زشت ترین و تلخترین نتایج دنیا برسی...حتی تنفر، همیشه فکر می کردم لایق این عشق هست.مطمئن بودم که همون آدمیه که من شناختم و من هیچوقت اشتباه نمی کنم ولی چی شد؟نهایتاً باعث شد تازه به اول خط برسم.اول خط کجا بود؟ همونجا که از خودم بپرسم اصلاً این عشق چیه؟ واقعاً به هیچ جواب درستی نمیشه رسید جز اینکه...عشق مگر چیست جز فریبی ساده و کو چک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او نمی خواهی...آره به همین راحتی یه فریب کوچیک که شاید واسه همیشه تو رو از پا بندازه!واسه همیشه کمرتو خم کنه! شاید یه فریب کوچیک بچه گانه تا تو زشت ترین و زیبا ترین اتفاق یا فعل روانی بشریت رو تجربه کنی...عشق و تنفر.اما نه به همون راحتی که بشه گفت واقعاً مرز عشق و تنفر یه تار موست.نه در واقع مرزش خیلی پهناور تر از ایناست و کسی که بتونه این مرز به این بزرگی رو تو دل یکی مثل من که یه روز عشقو اصلاً باور نداشت تو 2 سال طی کنه میشه قهرمان عشق و نفرت دل زن بیچاره . حالا ببینید واقعاً این جور آدما چه قدر ارزش دوست داشتنو دارن.ولی یه توصیه ی کوچیک اگه راستی راستی شک نداشتی که طرفتو درست شناختی و لایق عشق پاک و بینهایت و زیبای زنانه ی تو هست ... شک نکن تا ته دنیا پاش واستا...تا ته دنیا...هیچوقت تنهاش نذار...هر روز بهش بگو که دوسش داری و خودتم شک نکن به این حرفت بهش معتقد باش و باور کن که لایق عشق تو هست!                     شک نکن!smilie

                                                                                               

                                      

این قطره نیست بلکه نقطه است آخرین نقطه در آخرین سطر از آخرین فصل کتاب.ایمانم که به عشق شما مردها نهادم.من دیگر به هیچ چیز شما مردها ایمان ندارم جز به...  

                                          یکپارچگیتان در نامردی!!!  

شاید تا یک سال پیش به این حرفی که زدم اعتقاد نداشتم.ولی حالا بهش معتقدم.توی دو سال اخیر خیلی چیزا دیدم و شنیدم هم در مورد خودم هم در مورد نزدیکان و دوستانم...مثل عشق بی اندازه و بی معرفتی بی نهایت...مثل حرفای عاشقونه زدن و نشنیدن...مثل عاشق شدن و شکستن...آدمای جورواجور دیدم...دختری رو دیدم که عاشق شد ،دلشو شکوندن و خودش موند و پشیمونی.دختری رو دیدم که عاشق شد،دلشو شکوندن ولی تصمیم گرفت که باز تا آخر عمر عاشقش بمونه.دختری رو دیدم که مدتها عاشق بود ولی خدا عشقشو ازش گرفت.حالا فهمیدم که عشق واقعی توی دنیای مجازی وجود داره ولی معشوق واقعی وجود نداره.کسی که از پرستیدنش هیچ وقت پشیمون نشی...smilie

بهاره


?معشوق سیاهی | 1386/1/14 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

۱

سلام

راستش می خواستیم راجع به یه موضوعی نظرتونو بدونیم.ولی بالاغیرتاً صادقانه بگین.smilie

هیچ کس خودشو توجیه نکنه و شعار نده خیلی خیلی دوستانه نظرتونو بگین.

به نظرتون پسرا چقدر ارزش دوست داشتن دارن؟شما تا کجا حاضرین پاشون واستین؟اصلاُ چقدر معتقدین که پسرا لایق وفاداری هستن؟smilie

این سوالو آقا پسرها هم میتونن جواب بدن ولی بدون جبهه گیری.این فقط یه نظرخواهی ساده است.smilie


?معشوق سیاهی | 1386/1/11 | پیوند | 13 نظر | ارسال نظر

معشوق سياهی

تو این شبای خط خطی ستاره های پاپتی

گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی

به هر کی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی

دنیا چه آلوده شده به سم بی صداقتی

پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی

انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی

باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد

به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد

باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه

باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه


?معشوق سیاهی | 1386/1/11 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

دوستی...

?معشوق سیاهی | 1386/1/10 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر